آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

6.حرکت با روروئک!

امروز عزیز دل مامان با روروئک 1مسیر رو بطور دایره وار و دنده عقب طی کرد  قربونت برم مننننننننن :* هر روز که میگذره شیرینتر از قبل میشی مامان ... وقتی از خواب پا میشی و یهویی و بطرز کاملا یه کله میخوای پاشی و بعد که نمیتونی لبخند کج میزنی و دلبری میکنی تا بلندت کنیم دلم ضعف میره برات   همه ی کارات 1 جورایی دوست داشتنیه ... همیشه نگاهت که میکنم فقط میتونم بگم خدایا شکرت ... خدایا به هرکی نی نی میخواد و نی نی نمیاد 1 نی نی سالم بده ...
29 مهر 1391

5.کارهای جدید آمیتیس

خوب از امروز وبلاگ تقریبا به روزه ... عکس و اینا رو هم بعدا میذارم:) خوب از کارای جدیدت بگم ... اولیش اینکه 3 هفته ای میشه که میچرخی ... یعنی تو جات که میذاریمت و خوابی یهویی از عمودی به افقی تغییر حالت میدی قشنگ به صداها عکس العمل نشون میدی ... صدای مامان رو که میشنوی قشنگ برمیگردی ... هنوز نمیتونی بچرخی یا غلت بزنی چون تشکت خیلی تپله توش فرو میری  وقتی یکی وایساده باشه تو رو زمین باشی قشنگ صداش میکنی ... یا انقدر مظلومانه نگاهش میکنی تا بغلت کنه   تو اوج گریه ات باشه صدای باباتو میشنوی آروم میشی  میخواب بخوابی کلی فیلم داریم باهات مامانبزرگه طفلی هزار جور صداهای مختلف و خنده دار از خودش درمیاره تا بخوابی ... بعد تازگی...
27 مهر 1391

4.مشکلات جدید - مامان تازه کار

روزها تند تند میگذرن ... من که کلی ادعا داشتم در مورد بچه داری رسما کم آوردم ... شب بیداری بر خلاف اون قبل که به زور میخوابیدم به جورایی دیوونه کننده اس ...     آمیتیس شبا تا صبج بیداره و بازی میخواد! ما هم که خوب خسته ایم از صبج کارای مختلف کردیم و خوابمون میاد ... حالا باز خدا رو شکر مرتضی کارش کمه و زود میاد خونه ... مامان مرتضی 2-3 روز اومد پیشمون موند ... من که قبلا میگفتم دوست ندارم کسی بیاد پیشم حالا از خدامه:) هیچ کس هم که کلا به روی خودش نیاورد باید بیاد دیدن ما! همون چند نفری که بیمارستان اومدن پیشمون همونا بودن فقط! دیگه علی مونده و حوضش! کلی بهم وعده وعید داده بودن که مامانت امتحان داره ما میایم پیشت میمونیم .....
22 مهر 1391

3.روزهای سخت با دخترم

خیلی خیلی حساسم ... نمیدونم چرا اینجوری شدم ... با کوچکترین تلنگری میزنم زیر گریه! قبلا لوس بودم ولی این دیگه عجیبه! ساعت حدودای 8:30 بود دکتر معینی اومد بالای سرم و سئوالایی پرسید و گفت تو مرخصی فقط راه برو ... هر چی بیشتر راه بری برات بهتره ... خلاصه که شروع کردم به راه رفتن تو بخش ... صاف صاف راه میرفتم جوریکه همه تعجب میکردن که من تازه زایمان کردم:)   حدودای ظهر دکتر نوزادان میخواست بیاد که بچه رو ترخیص کنه ... در رو باز کردن و 1 میز مثل این تریبونهای سخنرانی آوردن تو ... خانم دکتر بهره مند مثل 1 گردباد دقیقا اومد تو و 1 نگاه به آمیتیس کرد ... گفت اینم که زرده! ببرینش زیر 8 لامپه! گفتم خانوم دکتر توضیح بدین برای منم ! گفت زردیش&...
22 خرداد 1391

2.اولین روز بودن تو

13 خرداد صبح با مرتضی پاشدیم رفتیم مطب دکتر معینی ... هنوز معلوم نبود 15 هم زایمانمه یا 17 هم ... خانم بهبهانی منو که دید گفت واییییییییی چه مامان کم طاقتی ... چه دلت کوچیکه ... خوب میموندی خونه بهت زنگ میزدم دیگه ! میخواستم بگم قبول که من کم طاقتم ولی شما هم خیلییییییییییییی دل گنده ای به خدا:)) 2 روزدیگه زایمانمه هنوز نمیدونم چجوریاس:) خلاصه رفتم پیش دکتر و گفت 15 هم ساعت 5:30 بیا آتیه ... وویییییییی دلشوره ام شروع شد ... منم که ترسوووووووووووو ... همش احساس میکردم عمرا بچه مو نمیبینم :( فکر میکردم مرتضی دیگه تنها میمونه ... ترجیح میدادم اگه من نبودم بچه مم نباشه که اذیت نشه ... از اونور هم دلم برای مرتضی میسوخت میگفتم لااقل یکیمون پیشش ...
17 خرداد 1391